توضیحات
سخنی کوتاه از مولف این اثر
نقاب هایی هستند که زندگی بر ما تحمیلشان می کند و هر قدر کمتر و کمتر و کمتر شوند، بار زندگی برایمان سبک تر می شود و چهره ما شفاف تر همچون شیشه.
حجاب هایی هستند که وقتی برداشته می شوند، دردی عمیق وجود ما را فرا می گیرد.
طناب هایی هستند که ما را بند می کنند به دنیا، به خانواده، به زندگی و …
هم باید باشند و هم باید کم باشند تا دست و پا گیر نشوند.
زندگی ترازویی است در نوسان بین این نقاب ها، حجاب ها و طناب ها و ناچار است به تعادل بین این ها تا پابر جا بماند.
کتاب پیش رو، نمایی است از این قاب زندگی.
قسمتی از نقاب ها، حجاب ها، طناب ها
من باش
ستاره، دختر لیلا به تازگی پا به دوران نوجوانی گذاشته بود. لیلا از این که دخترش شبیه او و همسرش نشود، روز به روز نگران تر می شد. از نوزادی تا به این سن که رسیده بود، ستاره با پدر و مادرش مو نمی زد.چشمانش به مادرش و ابروهایش به پدر رفته بود. گونه هایش از مادر و گردی سرش از پدر به او رسیده بود.
اما ستاره حالا نوجون و غیر قابل پیش بینی بود. هر لحظه ممکن بود جزئی از اجزای صورتش بیشتر از بقیه رشد کند یا طوری تغییر کند که دیگر توازن قبل را نداشته باشد. لیلا که امروز حس کرده بود استخوان بینی قوزدار پدربزرگش شبیه می کند، به کلی مشوش بود. از صبح این پا و آن پا می کرد و دنبال راه حل بود.
وقتی همسرش جلال به خانه بازگشت، هم فکری می کردند که باید چه کار کنند.
بالاخره فکری به ذهنشان رسید. فکری که شاید در نگاه اول به نظرشان احمقانه می آمد، اما به هر حال، آن ها را به نتیجه دلخواهشان نزدیک می کرد و این شاید برایشان از هر چیزی مهم تر بود. تصمیم گرفتند با مشورت چند متخصص، ماسکی طراحی کنند که ستاره را در سن رشد همین طور حفظ کند.
برای اطلاع از ادامه این کتاب می توانید آن را از سایت انتشارات دیده بان قلم فرتاک خریداری کنید.


نقد و بررسیها
هنوز بررسیای ثبت نشده است.